آخرش اوباما یا با اونا؟!

¦

1 - آقا ما آخرش نفهمدیم این او باما یا با اونا. اخبار ساعت هفتو میزنی می بینی داره میگه اوباما، اخبار ساعت نهو می بینی داره میگه اوباما اون وقت می زنی اون یکی شبکه می بینی محلل سیاسی نشسته دااره میگه الا و بلا او با اونا ، میگی آقا اخه اینا خودشون تو اخبار مي گن او با ما، میگه اولن گفتن او باما نه باشما دوما شما کاری به اونا نداشته باش من راست میگم. خلاصه به اینا بگین تکلیف مارو مشخص کنن ، این خبرگزاری ها هی هر روز زنگ می زنن از ما اعلام موضع می خوان بدونیم تکلیفمونو.

2 - در ادامه تلاش بی شائبه صنعتگران و تلاشگرانمان در عرصه خودروسازی ملی و افتخار آفرینی های بی نظیر در ارائه مدل های متنوع از خودرو ملی تا جایی که در مواردی این سؤال را در اذهان عمومی ایجاد کرده که آخر چگونه اینهمه تفاوت بین چند مدل از یک خودرو و اینکه آخر چرا اینهمه استعداد را با یک نام تولید کرده اند و با عنوان های دیگر وارد بازار نکرده اند طی جلسه ای باحضور مسئولان و وباهوشان تراز اول شرکت ایران خودرو قرار بر این شد تا با تعبیه ی دو عدد لوله در بالای این خودرو ( نوع لوله های استفاده شونده به زودی اعلام خواهد شد اما موقتا لوله پلیکا برای این امر مناسب تشخیص داده شد) به زودی تانک ملی هم وارد بازار شود و بار دیگر جهانیان را مبهوت اینهمه استعداد یه جا کرده باشد ومشتی باشد بر دهان یاوه گویان و بدخواهان . گفتنی است تولید هواپیمای ملی هم از دیگر توسعه های این خودرو خواهد بود که در چشم بندی پنجم توسعه تدابیر لازم برای آن دیده شده است.
( این مورد در پی مشاهده یک عدد خودروی سمند سورن توسط نگارنده و تفاوتهای فاحش آن با مدل های دیگر سمند نوشته شد)

3 -می خوام از یه پدیده ای در خوابگاهی که در اون به سر می برم صحبت کنم که هوش از سر خیل متفکرین و دانشمندانی که سالها در زمینه اصول فیزیکی تحقیق کرده اند پرونده.
البته این مورد فقط در همان ابتدا به صورت یک پدیده شناخته شده بود و دیری نپایید که به صورت یک اصل پذیرفته شد . و از این قرار است اصل. وقتی شما هنگام حرکت در راهروهای خوابگاه پایتان رابرای برداشتن یک عدد قدم بالا می آورید احتمال اینکه بعد از پایین آمدن پایتان به روی زمین هنوز دمپایی تان توی پایتان باشد کمتر از 3 درصد است. دقیقا با همین شدت. و عجیب تر پدیده هایی ست که می توان گفت از نتایج این پدیده اند که مثلا یکی از این ها به این شرح است که شما به هیچ وجه نمی توانید یک نفر را رازی به بلند کردن یک جفت کفش از خودتون بکنید . حتی با اعلام رضایت کامل از نخواستن کفشتون و یا هر حربه ی دیگر. و پدیده دیگر میل کردن لیمیت دمپایی های موجود در خوابگاه در اواخر ترم به عدد صفر است . و از آن جهت لیمیت عرض کردم که دمپایی های شخص مسئول خوابگاه استثناء مورد حمله واقع نمی شود ونمی توان صفر مطلق به این امر نسبت داد.




¦

ای آقا . بابا یکی بیاد به این مستول های شهر ما بگه انقدر با دل ما بازی نکنن. بابا ما قلبمون با باتری کار می کنه تحمل این همه سورپرایزو نداره یه جا. یه روز بعداز ظهر یهو دیدیم وسط شهر یه روزشمار گذاشتن اونم نه برای یه طرح بلکه یه روزشمار برای پایان همزمان دو تا طرح. خلاصه کلی هم تو مدت طی شدن این روزشمار نامه نگاری رسمی و غیر رسمی کردیم که آقا لااقل دز غافلگیری رو یه ذره پایین بیارید که دیگه تلفات نداشته باشیم حرف به گوشتشون نرفت که نرفت. هیچی دیگه روز آخر روز شمار دیدیم ( البته شنیدیم چون شخصا تاب این غافلگیری رو نداشتم و تو شهر نبودم) که چند عدد کارگر اومدن و دست به دست هم تابلو رو در اوردن و رفتن و ما هم بعد از چند روز که تو توهم این غافلگیری غرق بودیم واقف شدیم که بله ظاهرا تو شهرداری اختلاف اقوال پیش اومده بوده که این روزشمارها وقتی تموم می شن صفر میشن یا یک که با موافقت غالب اعضا تصمیم به تست عملی دستگاه برای مدت یک سال گرفتند و اون دو تا طرحی هم که اسمشون کنار دستگاه خورده بوده چیزی جز انحراف اذهان عمومی نبوده و همچنان با صلابت در حال تکمیل هستند.

¦

و ما خطر کردیم ...
دیروز برای مسافرتی که باید از پایتخت انجام می شدم اومده بودم اون طرفها واز اونجا که خیلی دیر شده بود مجبور شدیم با موتور طی مسیر کنیم. و از اونجا که ما از مرام و مسلک این موتور سوارهای عزیز تهرانی مون خبر نداشتیم خطر کردیم و به دوست موتوردارمون گفتیم لطف کنید کمی تندتر بروید و البته در شروع حرکت آقای موتوردار به ما متذکر شدن که بد اشتباهی کردی و بد درخواستی ارائه کردی و همانا که درست فرمودند. و ما بستیم چشم را در طور مسیر و هر از گاهی با حس ساییده شدن بخشی از بدن نیم نگاهی به اشخاص و اجسام اطراف می کردیم که خدای ناکرده آسیبی ندیده باشند.البته در طول مسیر آقای موتوردار رو بی بهره نذاشتم و درباب فلسفه موتور و خواص آن وهمچنین ارادت خاصه ما به جماعت موتوری بسیار عرض کردیم که این هم کارساز نشد و آقای موتورسوار فرمودند که «خیلی آخوندی حرف می زنی ها » که در پاسخ ما که چیزی نبود جز « در این موقعیت می طلبه » چنان « ک » داری ( البته قبل از آن عرض پوزش کردند به مقدار دو بار ) فرمودند که من تا انتهای مسیر به این می اندیشیدم که کدامیک به دیگری وام دارترند؛ ادب به آقای موتوردار یا آقای موتوردار به ادب.

¦

يكي از بچه ها يه چيز شبه نسكافه آورده بود كه من هم قبل از اون يكي دوبار بیشترنخورده بودم. بعد از اينكه توزيع شد داشت از بچه ها مي پرسيد كه بسه يا نه كه يكي از بچه ها سخت تو يه گره فلسفي گير كرد. گفت من که تاحالا از اینا نخوردم از کجا باید بدونم که مزش باید چه جوری باشه که تشخیص بدم بسه یا نه و با این سؤالش جمع فلاسفه ی اتاقو به تفکر واداشت ومنم از اون روز تو فکر فرو برده که این بچه های اتاق با این همه استعداد چرا اینجا؟؟

¦

حدود یه ماه پیش نشسته بودیم که یه دفعه مادربورد pc مون شوخیش گرفت و پاور هم همراهیش کرد و پکید. پکیدنش پکیدن بودها !! یعنی من خودم سوراخی که رویکی از چیپ ست هاش بعد از این پکش ایجاد شده بود دیدم و درآخرهم پنجاه تومن برای خرید یه دست دوم پیاده شدیم . یه هفته پیش هم تو یکی از پاساژها یه مرده شوخیش گرفت و خودشو از بالا پرت کرد پایین و مخش پکید. این یکی رو متأسفانه من ندیدم ولی اونطور که بچه ها توصیف می کردن مخش خیلی جانانه و جون دارپکیده بوده ودر اینجا هم مقدار زیادی هیجان پیاده شدیم . دیروز هم ییهو دیدیم آداپتور لپ تاپ بناکرد محیط رو نورانی کردن و پشت سرش اونم پکید و بابت اینم بیست تومنی پیاده شدیم. منظور؟؟ خوب هیچی دیگه . اگه دو سه روز دیگه خبر اوردن این وبلاگ یا صاحبش پکیده بدونید حاصل پکش های مکرر تو یه بازه کوچیک در اطرافش بوده و بس وهیچ ارتباطی با عوامل خارجی نداشته .

¦

1 – داشتم فکر می کردم جنگ بشه بدم نمی شه ها. آقا تا جنگ شد سریع می پریم میریم جبهه و یه پیرهن قرمزم می پوشیم و کله رو هم تیغ می زنیم که خوب بازتاب نور کنه و حسابی تو تیررس دشمن باشیم و بعدش چی؟ هیچی دیگه الکی الکی یه تیر می خوریم می ریم بالا. اون بالاهم برای حوری دهی که شرط نذاشتن و کاری ندارن که ما از سر خلوص رفتیم جنگ و حوری ارزشی نزد ما نداره ؛ برای همین یه حوری می دن دستت و می گن برو. البته اگه دشمن خیلی اسگل باشه و تو رو با اون پیرهن قرمز و کله ریفلکتور نبینه که بکشتت و اسیرت کنه اصلا حال نمی ده. اینکه بیای یکی دو سال اسیر شی و بعد حوری بهت برسه با عقل حقیر که لابد تاحالا فهمیدید تاچه اندازه منطق گراست جور درنمی یاد. برای همین من همین جا اعلام می کنم شخصا به محض اسیر شدن و تا یه کبریت جلوم بگیرن همه آمار پامار خودی هارو می ریزم وسط. البته با عرض شرمندگی.

2 – این استفاده ابزاری از زن که می گن شما می فهمید یعنی چی؟ یعنی مثلا بیان به یه دختربچه بگن این پیچو بگیر اونوقت دختربچه هرو بچرخونن تا پیچ باز شه؟ یا مثلا یه دختر بچه کرایه کنن سیم ارث ماشین لباس شویی رو بدن دستش بگن همینجا بدون دمپایی وایسا که ما رو برق نگیره؟ هرچقدر فکر میکنم چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه . شما چطور؟ نظر دیگه ای دارید؟ (حال می کنید تعامل با خواننده هارو؟!)

¦

- ساعت 12 ظهر شاد و شنگول داشتم می رفتم مجله شهروند بخرم روزنامه فروش گفت تموم شد. 70 تا اورده بود که تازه قیمتشم دوبرابر بوده ( 2000 تومان ) تو 2،3 ساعت همشو برده بودن. ملت نمیرن انقدر سیاست خونشون داره میره بالا.

2- اگه به کسی گفتی I love you و اونم جواب داد I love you too سریع جواب بده I love you three و بازی رو به نفع خودت تموم کن (نقل به مضمون از یکی).

3- بین بچه ها معروفه دخترها شوهر می کنند حسابی شنگول میشن . من میگم بریم یه زن بستونیم به خودمون هم چیزی نماسید لااقل دل یه جوونو شاد کرده باشیم .